تولد دوباره

خاکستری

خاکستری، خانه ای برای عاشقان ترانه و صدا…
بهتر بود که اول، قصه ی پیوستن را از خودمان شروع می کردیم، از یارانی که هر یک در خانه های کوچک خود، به دنبال رسیدن به یک هدف مشترک بودیم. هر یک از ابی و یارانش می نوشتیم، با امید شناساندن هر چه بیشتر هنر این هنرمندان بزرگ کشورمان به علاقه مندان واقعی ترانه. اما به یک باره تصمیم گرفتیم - یک تصمیم ارزشمند- که در کنار یکدیگر باشیم و همانطور که هدفمان یکی ست، راهمان را هم یکی کنیم و منسجم تر و حرفه ای تر به کار ادامه دهیم. به سادگی، با تمام همراهانمان در کنار هم نشستیم و سنگ هایمان را با هم وا
  کندیم و حرف هایمان را زدیم و با سرعتی باور نکردنی، همه چیز رو به راه شد... ادامه....

  
نویسنده : pooyan ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦


نوروز مبارک !

یک سال دیگر از فعالیت این وبلاگ و همراهی تمامی یارانمان در این عرصه گذشت. و هم اکنون در حال ورود به سالی نو، با اهداف و آرزوهایی تازه برای کار و فعالیت در این میدان هستیم. سال هاست که تمام تلاشمان را می کنیم تا بتوانیم گوشه ای از هنر هنرمندان ترانه ی متعهد این سرزمین را در حد دانش و احساسمان به تمامی خوانندگان این وبلاگ بشناسانیم. و پل ارتباطی ای باشیم بین هواداران و دوستداران ترانه و هنرمندان و کارورزان این هنر.

نمی دانم که تا کنون تا چه اندازه، در این هدفی که انتخاب کردیم موفق بودیم و تا چه حد توانستیم، خواست های همراهانمان را برآورده کنیم. اما به هر روی به نسبت وقت، دانش و عشقمان، تا آنجا که توانستیم کار کردیم و کار می کنیم، تا کار و فعالیتی هر چند کوچک در راه شناساندن ترانه به مردم انجام داده باشیم.

یک رسم کهن ایرانی، این است که در هنگام نوروز، هر انسان، دل خود را از کینه ها و بدی ها و کدورت ها بشوید و با عشق و دوستی و مهر در سال تازه قدم بگذارد. بد نیست ما هم در همین عرصه ی کوچک فعالیتمان سعی کنیم این کار بزرگ را انجام دهیم و قلب های مان را از عشق به یکدیگر مالامال کنیم و کدورت ها را کنار بگذاریم و با هم و در کنار هم به فعالیت بپردازیم، با حفظ احترام به عقاید و علایق یکدیگر. متاسفانه در یکی دو ماه آخر سال 85، دوباره کدورت های وبلاگ ها و هنرمندان عرصه ی ترانه، بالا گرفت و ناراحتی هایی پیش آمد و حرف هایی زده شد. بهتر این است که برای سال نو، همه ی این بدیها را به شکل مصلحتی هم که شده کنار بگذاریم و دست دوستی به سوی یکدیگر دراز کنیم. ما می توانیم و اینگونه بهتر است. ما اگر دغدغه ی جنگیدن با هم را نداشته باشیم، می توانیم کارهایی بسیار بزرگ تر و اساسی تر از آنچه امروز انجام می دهیم را به انجام برسانیم. بیایید مرگ ناگهانی "بابک بیات" بزرگ را سرلوحه ی خود کنیم. مرگ به ما مجال لحظه ای درنگ کردن را نمی دهد. حتی گاهی فرصت نمی دهد که جواب بی مهری یک نفر را بدهیم، پس بی مهری ها را با دریا دلی ببخشیم. بیایید نگذاریم باقی هنرمندان مورد علاقه مان، که هر لحظه ممکن است دیگر در کنارمان نباشند، قلبشان رنجور و آزرده باشد. بیایید در میان آنها فقط عشق و شور آفرینشگری و مهر به هواداران را زنده کنیم، و نه کدورت و بی مهری و قهر. آرزوی من برای سال تازه، رسیدن به این روز زیباست.

در آخر، نوروز 1386 را به تمامی هنرمندان و دوستان همراه تبریک می گویم و برای همگی سالی پربار و سرشار از سلامتی و تندرستی و رهایی، آرزومندم.

دوستدار شما پویان.

  
نویسنده : pooyan ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥


ببخشيد، شما ؟


هر چه مي خواهيم خودمان را به كري و كوري و لال بودن بزنيم و در مقابل بعضي چيزها به خاطر حفظ حريم ها و احترام ها، سكوت كنيم، متاسفانه نمي شود و مدام وارد داستان هاي ناخواسته اي مي شويم و مجبور به پاسخگويي .

نخست مي خواهم در مورد تعهد يك هنرمند بنويسم، البته تا آنجايي كه دانسته ها، آموخته ها و احساس من، مرا در اين زمينه ياري مي كند. به راستي هنرمند متعهد كيست ؟ به طور دقيقتر در بحث ما آوازخوان متعهد چه كسي است ؟ به نظر من، در يك جمله، هنرمند متعهد هنرمندي ست كه هنرش را در راه مردم و مخاطبش خرج كند و سعي كند در راه رسيدن به زندگي و حيات بهتر همراه مخاطب و يك گام از وي جلوتر باشد. تعهد يك هنرمند، ريشه در وجود و تفكر او دارد و اين خصيصه را در تمامي ابعاد وجودي او مي توان مشاهده كرد. با توجه به هنرش، انتخاب آثارش، احترامش به مخاطبين و خواست هاي آنان، لباس پوشيدنش، جايگاه اجتماعي اش و نگاه سياسي و اجتماعي اش در طول سال هاي فعاليت، مي توان به تعهد و يا عدم تعهد او پي برد. اما اين تعهد در جوامع مختلف با توجه به فرهنگ و رسوم رايج در آن جامعه داراي تعريف هاي گوناگوني ست. در جامعه ي احساسي و استبداد زده ي ما نيز تعهد يك هنرمند، رنگ و بوي خاص خودش را دارد. در جامعه اي كه سال هاست در زير يوغ استبداد پياپي قرار دارد، شايد مهمترين گزينه ي اثبات تعهد يك هنرمند و يا به طور خاص يك آوازخوان، توجه او و آثارش به اتفاقات سياسي و اجتماعي درون كشور باشد. در ابعاد ديگر شايد بتوان به توجه هنرمند به مخاطب اشاره كرد، و يا توجه آوازخوان به انتخاب همكاران، توجه به برخورد با مردم و رسانه ها و مسائلي از اين دست. به طور خلاصه و بي پرده پوشي و حاشيه رفتن، مردم ما از يك آوازخوان تبعيدي خارج از كشور، انتظار دارند كه ايراني باشد و ايراني بماند، ترانه ي درست و موسيقي درست اجرا كند، در كنار آثار عاشقانه به ترانه هاي سياسي و اجتماعي نيز بپردازد، داراي وقار و منش ايراني باشد، به هوش و گوش آنها احترام بگذارد، كار مداوم انجام دهد و پشت گرمي اي باشد براي دلتنگي هاي مردم جامعه ي استبداد زده ما.

اما مطلب من، بيشتر مورد كسي ست كه اخيرا در مورد آوازخوانان متعهد اين سرزمين لب به نظردهي گشوده و به آساني ابي، اين آوازخوان ارزشمند كشورمان را از اين ليست خارج كرده است. بله، دوباره تلويزيون را روشن كردم و كسي را در اين جعبه ي جادويي ديدم كه از ترانه ي متعهد سخن مي گفت و نظريه صادر مي كرد، كه به جاي اينكه گوش تيز كنم و به صحبت هايش گوش كنم و بياموزم، لبخندي تلخ بر گوشه ي لبانم نقش بست و با جلو رفتن برنامه، آه و واويلا كشيدم براي كساني كه ترانه ي نوين ايران را نمي شناسند و به تازگي به آن روي آورده اند و به راستي "مهرداد آسماني" را "تك سوار" اين عرصه مي شمارند. و شايد با حرف هاي او تازه درك مي كنند و مي فهمند و در دل خواهند گفت : "اي واي، خوب شد مهرداد گفت كي متعهده وگرنه ما نمي فهميديم. چون متعهدا معلوم نيستن و يه تك سواري بايد باشه كه همه رو شير فهم كنه". به راستي جز خنديدن مي توان كار ديگري كرد ؟ به راستي تنها نبايد به حال معلوم الحالان لوس آنجلسي ابراز ترحم كرد ؟ به راستي نبايد گفت : واي بر آن ترانه اي كه تك سواران و بعضي اساتيدش، براي منافع شخصي، دو هفته تا يك ماهي يك مرتبه، آوازخوانان متعهد مورد نظرشان تغيير مي كند و يا حتي گاهي كه كار بالا مي گيرد، يك آوازخوان بي همتا را بي هنر مي خوانند ؟ و تا دوباره روابط كاري جوش مي خورد، غلو كردن ها و دل دادن و قلوه گرفتن ها آغاز مي شود و آوازخوان بي هنر و غير متعهد ديروز، به آوازخوان با هنر و داراي قلب تپنده براي وطن تبديل مي شود ؟ به راستي كه لقب جهان سوم هم براي ما كم است، ما را هنوز نبايد وارد گروه بندي هاي جهاني كنند، چون لياقتش را نداريم.

آقاي مهرداد آسماني كه نمي دانم چگونه و چطور شد كه پايتان به ترانه ي متعهد ايران باز شد و يك شبه، ره صد ساله رفتيد و با كارنامه اي پربار از ترانه هاي بي ارزش براي خودتان و آوازخوانان زنده به عشق قر و خواندن كودكانه هاي بي هويت، ناگهان تك سوار ترانه ي نوين ايران شديد و نظريه پرداز براي تشخيص تعهد و يا عدم تعهد يك هنرمند. نازنين هنوز بازه ي سني شما، به شما اجازه نمي دهد كه در مورد تعهد آوازخواني كه به اندازه ي سن شما ترانه ي درست خوانده است، اظهار نظر كنيد. هنوز تا ايرج جنتي عطايي و اردلان سرفراز و شهيار قنبري و فريد زلاند و اسفنديار منفرد زاده و سياوش قميشي و محمد اوشال و ناصر چشم آذر و منوچهر چشم آذر و آندرانيك و ... سايه شان بر سر ترانه وجود دارد، شما به هيچ وجه صلاحيت نداريد در اين زمينه صحبت كنيد. هنوز با تمام اختلافاتي كه شايد ابي با تني چند از اين هنرمندان بزرگ داشته باشد، كسي به خودش اين جسارت را نمي دهد كه سي و پنج سال پيشينه ي درخشان كارنامه ي ابي را زير سوال ببرد و او را غير متعهد بخواند، شما كه با اين پيشينه كاري، به هيچ وجه نمي توانيد و در اندازه اي نيستيد كه وارد اين ميدان شويد. بارها براي شما و بسياري از دوستانتان كه داراي فراموشي و كورحقيقتي هستند و يك شبه رنگ عوض مي كنند و حقيقت را پايمال مي كنند گفته ام، شما كه ابي را متعهد نمي دانيد، چهل اثر ايرج جنتي عطايي، سي ترانه ي اردلان سرفراز، بيش از چهل اثر فريد زلاند، بيش از سي اثر سياوش قميشي و بيش از ده اثر بابك بيات و چندين و چند اثر از واروژان، شهيار قنبري، زويا زاكاريان، منوچهر چشم آذر، مسعود هوشمند، منصور تهراني، اسفنديار منفرد زاده و ... را غير متعهد مي خوانيد . به راستي شما عزيز تازه از راه رسيده، در حد و اندازه و صلاحيتي هستيد كه در حدود بيش از صد اثر بزرگترين و مطرحترين آهنگسازان و ترانه سرايان اين خاك را غير متعهد بخوانيد ؟ به راستي خوشا به حال فرداي ترانه ي ما با حضور اين جوانان متعهد و پيشينه شناس و دانا !

آقاي آسماني، بسيار دوست مي داشتم كه خانم گوگوش از ايران خارج نمي شد و شانس در خانه تان را نمي زد و كارتان به بزرگان نمي افتاد و دوستان دستتان را نمي گرفتند، و همچنان انتخاب آثارتان  به دريافت و برداشت و سليقه ي خودتان سپرده مي شد، آنگاه به وضوح مي ديديم كه شما اصلا فرق ترانه ي خوب و بد را دريافت مي كرديد ؟ يا همچنان چادر ننداز سرت و پشت توپخونه لاله زاره را اجرا مي كرديد و دغدغه تان قر غليظ تر بود و عشوه ي تميزتر ؟ شما متاسفانه دير رسيديد و زود مي خواهيد برويد. من به جاي شما بودم، اندكي صبر مي كردم تا سن ترانه هاي تا حدودي استخوان دارم به پنج سال برسد و ببينم كه آيا همين كارهاي مطرح به لطف ترانه هاي خوب و صداي زيباي ديگران، در خاطر مردم مي ماند، بعد مي نشستم و تعهد خواننده ي گل سرخ و خليج فارس و پيچك و شب زده و كوه يخ و درخت و عطر تو و ده ها ترانه ي بيدار اين سرزمين را كتمان مي كردم.

به راستي چه بايد كرد ؟ چه بايد كرد تا عده اي به اصطلاح هنرمند بياموزند كه به شعور مردم و ميليون ها هوادار يك هنرمند احترام بگذارند ؟ چه بايد كرد تا تلويزيون هاي بيمار لوس آنجلس ياد بگيرند كه تلويزيون مغازه نيست تا براي گرفتن يك تبليغ بوتيك و يك كنسرت، و سر زبان افتادن چهار روزه ي نام تلويزيونشان، اعصاب و شعور ميليون ها بيننده را به تمسخر و بازي نگيرند ؟ به راستي چه بايد كرد كه جوانان تازه از راه رسيده بفهمند كه همين كلمه ي "تعهد" در ترانه را، شما از كارنامه ي ابي و امثال او آموختيد و امروز با بي شرمي انكارش مي كنيد ؟ چه بايد كرد كه مجريان تلويزيون هاي لوس آنجلس كه هنوز فرق ترانه ي درخت را با مريم گل ناز منه نمي فهمند، به خود اجازه ندهند كه در مورد ترانه ي متعهد ايران سوال بپرسند و بحث راه بياندازند، آن هم از كسي كه او هم فكر نمي كنم يك بار ترانه هاي درست اين سرزمين را دوره كرده باشد، اما امروز مدعي ست و منكر حقيقت !

آقاي مهرداد آسماني و باقي هنرمنداني كه تا همكاريتان با ابي قطع و كمرنگ مي شود، دو دستي با تبر بر ريشه ي او و هنرش مي كوبيد و امروز كم هم نيستيد و در حسرت همكاري با او مي سوزيد تا مطرحتر شويد، به قول ايرج جنتي عطايي نازنين: "درخت پير تن من، دوباره سبز مي شود/ هر چه تبر زدي مرا، زخم نشد، جوانه شد" ابي نازنين با تكيه بر هنر و اعتقادش به مردم و هوادارنش، و با دقت و توجهي خاص در انتخاب ترانه و موسيقي براي آثارش، امروز مطرح ترين آوازخوان ايراني در غربت است، چه شما بخواهيد و چه نخواهيد، چه او را متعهد بدانيد و چه ندانيد. ابي فصل به فصل و آلبوم به آلبوم، تعهد و عشقش را در هر ترانه به مردم داخل ايران و تمامي غربت نشينان تقديم مي كند. ابي بر خلاف عده اي كه ترانه ي خوب را فراموش كرده اند، امروز بهترين پرمغزترين ترانه هاي ايرج جنتي عطايي، اسطوره ي ترانه ايران را مي خواند. او امروز سياسي ترين و اجتماعي ترين و مردمي ترين آثار را اجرا مي كند. بر خلاف بعضي ها كه هوادار گريزند، در پايان هر كنسرت دو برابر وقت كنسرت را با مردم مي گذارند. بر خلاف خيلي ها كه هيچ چيز نيستند، اما خدا را بندگي نمي كنند، ابي همچنان همان ابي مهربان و مردمي و خونگرم باقي مانده است. بر خلاف خيلي ها كه در پاركينگ ها و زيرزمين ها و ديسكوها و عروسي ها مي خوانند و مدعي هستند، ابي سال هاست كه در سالن هاي مطرح جهان مي خواند. ابي بر خلاف بسياري كه ايراني بودن را فراموش كرده اند، بيست و هشت سال است كه حتي يك ترانه ي غير ايراني اجرا نكرده و فخيم ترين كلام  در ترانه را به هموطنانش هديه داده است. به راستي تعهد يك هنرمند چه عوامل و فاكتورهايي بايد داشته باشد كه ابي آنها را در حد اعلا نداشته باشد ؟

آقاي آسماني، متعهد بودن ابي را مردم و هوادارنش تعيين مي كنند، نه عده اي مغرض و حسود. تعهد ابي را تاريخ ترانه ي ايران نشان مي دهد و ماندگاري آثارش در چهار دهه، نه حرف هاي كودكانه و عوام فريبانه ي شما. مطمئن باشيد كودكان فرداي ايران كه امروز در چهار يا پنج سالگي، ترانه ي درخت را زمزمه مي كنند، فردا از شما در مورد تعهد ابي نخواهند پرسيد، همانطور كه ما نپرسيديم و نخواهيم پرسيد، مگر آن روز كه حقيقت را بگوييد .

دوستدار شما پويان.

  
نویسنده : pooyan ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥


يک دسيسه در کار است !


پس از مدت ها  درگيري فكري با يك موضوع مهم، امروز قصد دارم بحثي را در اين زمينه، در وبلاگ آغاز كنم، كه شايد بايد مدت ها پيش به آن گوشزد مي كردم. امروز مي خواهم از موضوعي بنويسم كه قلب ترانه ي متعهد اين سرزمين را نشانه رفته است و هدفي جز خراب كردن و مخدوش كردن تصوير درخشان اين شاخه از هنر اين خاك، كه سال هاست در انحصار تعداد انگشت شماري از هنرمندان بيداردل و دلسوز غربت نشين اين مملكت قرار دارد، در فكر ندارد. داستان اين توطئه ي شوم، مدت هاست كه آغاز شده و شايد بتوان با جرات گفت، اگر امروز ما دوستداران ترانه و فرد فرد هنرمندان اين عرصه، دست به كار نشويم، به ثمر خواهد رسيد.

تصور من اين است كه اين دسيسه بازي، از زمان آغاز فعاليت دوباره ي ترانه ي پاپ در ايران، از سوي دولت ايران طرح ريزي شد و از همان روزها به اجرا در آمد. قصه از آنجا شروع شد، كه در ايران، با آغاز به كار دوباره ي ترانه ي پاپ، دست اندركاران براي آن كه بتوانند بازار موسيقي مسئولي را كه از خارج وارد ايران مي شد را از كار بياندازند و هنرمندان فعال و قديمي و متعهد اين عرصه را از خاطره ها پاك كنند، دست به اقداماتي زدند كه در اينجا به صورت گذرا به آن ها اشاره مي كنم. ترانه ي پاپ فرمايشي داخل ايران، كار خود را با مشكلات زياد و افتضاح ها و توليدهايي كودكانه و بي روح آغاز كرد و در اولين قدم به مسئولين ثابت شد كه جايگزيني ترانه ي داخلي به جاي ترانه ي درست خارجي، اصلا كار آسان و سهلي نيست. بعد از مدتي تصميمي نو گرفته شد، و آوازخواناني كه نمونه هاي مسخره و بي ارزشي از ابي و داريوش و ستار و عارف و غيره بودند را وارد بازي كردند، كه به خيال خودشان بتوانند جاي اصلي ها را بگيرند و آنها را به فراموشي بسپارند. اما اين حربه هم جواب نداد. سپس بعد از مدتي تقلاي بي نتيجه، دست اندركاران ترانه ي فرمايشي داخلي، به خوبي متوجه شكست برنامه ي خود با اين شكل و طريق شدند، و فهميدند كه با اين بازي ها نمي توان ترانه ي درست و مردمي را كنار زد و از كار انداخت و ترانه اي فرمايشي و غيرمسئول و بازاري را جايگزين آن كرد. آنان بعد از اين تجربه هاي ناموفق، به خوبي دريافتتند كه ترانه ي متعهد ايران و تمامي كارورزان آن به چه ميزان در ميان مردم محبوب هستند و به چه اندازه، اين هنر ناب و ريشه دوانده در ميان مردم، مي تواند در بيداري و هشياري آنان موثر باشد. در واقع، قصه ي اين توطئه ها از آنجايي رسما آغاز شد كه دست اندركاران حكومتي در داخل كشور، به طور كامل درك كردند كه مردم چه علاقه و دلبستگي عميقي به آوازخوانان و ترانه سرايان و آهنگسازان واقعي و كهنه كار اين عرصه دارند و همين آگاهي، از خيل هزاران هوادار اينترنتي و استقبال مردم از اين هنرمندان در تلويزيون هاي ماهواره اي، و به طور كلي حمايت عمومي مردم، كافي بود كه دشمنان هنر آزاديخواه در اين حكومت، فعاليت خود را بر ضد تمامي اركان اين ترانه، با شكلي ديگر آغاز كند و تيشه را بر ريشه ي اين عرصه نشانه برود. اما نبايد اين آقايان را دست كم گرفت، ايشان به خوبي راه هاي خراب كردن و خدشه دار كردن تصوير يك هنرمند و هنر را مي شناسند، زيرا سال هاست كه در اين كار متبحر شده اند. آنان تيشه علني و نمايان بر ريشه ترانه نكوبيدند، بلكه با هوشياري اي خاص، از در دوستي برآمدند و با پنبه شروع به سر بريدن ترانه و تمامي ياران آن كردند. به خوبي خاطرم هست كه وقتي "دريا در من"، مجموعه ترانه هاي شهيار قنبري، "ستاره هاي سربي"، مجموعه ترانه هاي ابي، "از ريشه تا هميشه"، مجموعه ترانه هاي اردلان سرفراز، "زمزمه هاي يك شب سي ساله"، مجموعه ترانه هاي ايرج جنتي عطايي، "سال صفر"، مجموعه ي دوم ترانه هاي اردلان سرفراز، "مرا به خانه ام ببر"، مصاحبه و مجموعه ترانه ها و مقالات مرتبط با ايرج جنتي عطايي و آثارش، يكي بعد از ديگري با عكس و توضيحات و فروش هاي بالا، به صورت رسمي و با مجوز وزارت ارشاد اسلامي وارد بازار كتاب ايران مي شدند، در عين خوشحالي و شعف از خريد اين كتاب ها و آموختن از اين ترانه هاي هميشه جاويدان، هميشه احساسي بد و ناگوار هم در كنار اين خوشي ها مرا دنبال مي كردند. هميشه با خودم مي گفتم، چگونه كتاب ترانه سراي "نون و پنير و سبزي"، ترانه سراي "بگو به ايران"، ترانه سراي "گل زيره" و ده ها ترانه ي سياسي و اجتماعي ديگر كه براي اعتراض به همين دولت سروده و اجرا شده بود، اين گونه در بازار همين حكومت، بدون مشكل و درد سر به فروش مي رسند ؟ در حالي كه كتاب هاي نويسنده گان و شاعرهاي گمنام ديگر، سانسور كلمه به كلمه مي شوند و بسياري از آن ها اجازه ي چاپ پيدا نمي كنند ؟ هر چه فكر مي كردم كه چگونه با اين موضوع كنار بيايم، نمي توانستم راه حلي پيدا كنم و خودم را قانع كنم كه ماجرايي عجيب پشت اين موضوع نيست.

مدت ها از اين موضوع مي گذرد و من تازه با كنار هم چيدن اتفاقاتي كه در طول اين مدت رخ داده و هنوز هم در حال رخ دادن در عرصه ي ترانه ي نوين ايران است، به نتايجي از دريافت هاي شخصي خويش رسيدم، كه امروز صلاح مي بينم كه اين دريافت ها و برداشت ها – كه ممكن است كاملا هم اشتباه باشد – را با شما نازنينان در ميان بگذارم. من مسئله ي اين توطئه و هدف آنرا، تنها يك چيز مي بينم و بس، و آن خراب كردن تصوير كارورزان ترانه ي معترض ايران، كه در تمامي اين سال ها تنها مبارزيني بودند كه مردم بي پرده پوشي و بي واسطه كلام و پيامشان را دريافت مي كردند، است. به اين صورت كه با انتشار و اجازه ي صحبت از ايرج جنتي عطايي و اردلان سرفراز و شهيار قنبري و فريد زلاند و اسفنديار منفرد زاده و ابي و داريوش، در مجله ها و روزنامه هاي داخلي، اين عزيزان را نيز از ياران و همراهان جمهوري اسلامي معرفي كنند و تصوير و سابقه ي مبارزاتي آنان را براي مردم ساده دل و عوام مخدوش و بي هويت كنند.

آنان متاسفانه، با تبحر و حرفه اي گري اي خاص، از ساده دلي و حسن نيت بعضي از اين هنرمندان كه فرسنگ ها با اين كشور و اتفاقات شومي كه شبانه روز در آن رخ مي دهد و از آن دور هستند، كاملا سو استفاده كردند و با مجوز انتشار كتاب ترانه هايي كه فقط و فقط براي مخالفت با آنها سروده شده بود، پيكان اين آثار را به مستبداني خيالي و غير واقعي نسبت دادند و نه خودشان كه موضوع اصلي اين اعتراض ها بودند.

اما دسيسه تنها براي هنرمندان خارج از ايران چيده نشده بود. در همين حين، مرگ دو آوازخوان ارزشمند و بي بديل ترانه ي معترض ايران، كه در داخل سكونت داشتند نيز، بازيچه ي قدرتمند ديگري به دست اين دولت و دسيسه چينان بر عليه ترانه داد. آنان زنده يادها، فرهاد نازنين و فريدون فروغي عزيز را هنرپيشگان اصلي بازي كثيف خود كردند. در هنگام حيات اين عزيزان، اجازه ي لحظه اي نفس كشيدن و كار آزادانه را به آنها ندادند، چون بودند و مي توانستند فرياد بزنند كه ما با شما نيستيم و زير بار ننگ نمي رويم. اما پس از مرگ، عنان از دست اين عزيزان خارج شد. روزنامه ها و مجلات و راديو و تلويزيون، تبديل به محل قلم فرسايي در مورد آنها و پخش آثار اين عزيزان شد و ترانه هاي ناب ايشان كه سازندگانشان همان خارج نشينان منفور گذشته بودند، اكنون به ابرمردان ترانه تبديل مي شدند. هر بار كه ترانه هاي اين عزيزان و نوشته هاي فرمايشي را در مورد اين دو عزيز مي ديدم و مي خواندم، قلبم افسرده مي شد و با خودم مي گفتم : "اگر قصه ي بيداري ابدي روح، واقعيت داشته باشد، امروز اين دو عزيز چه رنجي را از مشاهده ي اين سلاخي كارنامه ي درخشان هنري خود مي كشند."

قصه ي باقي هنرمندان نيز به همين صورت است. دولت ايران تشنه ي داشتن ايرج جنتي عطايي و اردلان سرفراز و شهيار قنبري و ابي و داريوش اصل و اوريجينال، در كنار خويش است. زيرا با بودن اين بزرگان ميليون ها هوادار آنها را مي تواند به دنبال خود بكشد. اما وقتي نمي تواند روح آزاد اين هنرمندان بيدار را به زنجير بكشد، دست به دسيسه چيني و دغل بازي مي زند و اين عزيزان را به طور غير مستقيم و ناخواسته وارد بازي هايي مي كند كه به عوام بگويد و ثابت كند :

" ديديد كه اين هنرمندان هم با ما هستند و حرفشان با ماست، نه بر ما . ديديد اين بزرگان هم، آن قدر ها تفكرات سياسي بزرگي نداشتند و ندارند و خواست هاي شما را برآورده نكردند. ديديد كه آنان هم  همگام ما شدند."

متاسفانه ميدان فعاليت براي به كرسي نشاندن اين خواست، بسيار وسيع است و حتي به برخي از تلويزيون هاي لوس آنجلسي و دنياي اينترنت هم كشيده شده است. تعدادي از اين تلويزيون ها در طول تمام اين سال ها، با اعلام مواضع و عملكردهايي گاه عجيب و غريب، و با برنامه هاي پيش بيني شده براي ايجاد تفرقه در ميان ياران ترانه ي متعهد، ثابت كرده اند كه همراهاني هستند كنترل شده، براي اجرا و همياري اين برنامه ي شوم جمهوري اسلامي بر عليه ترانه ي هوشيار اين مملكت. فضاي اينترنت و وب هم دنيايي ست بي سر و سامان و بي در و پيكر، كه عرصه ي بسيار مناسبي ست براي فعاليت شوم آنها. همه ما در طول تمام اين سال ها، بارها و بارها شاهد ظهور وبلاگ ها و وب سايت هاي بي هويت و جنجال برانگيز بوده ايم و هستيم، كه هدفي جز تفرقه افكني و ايجاد دعوا در ميان هواداران و هنرمندان نداشته اند.

به اعتقاد من، دسيسه هايي كثيف براي ويران كردن اركان ترانه ي معترض ايران، بدون اينكه هيچ يك از هنرمندان نازنينمان بدانند، آنان را در ميان گرفته است. از قصه ي ترانه ي خليج فارس ابي و بر هم خوردن همكاري زيبا و ارزشمند ابي و داريوش، كه مي توانست ايراني را به حركت وادارد. از ماجراهايي كه براي گوگوش عزيز پيش آمد. از اختلافات مداومي كه در ميان ياران ديرينه پيش آمده است. از انتشار مشكوك كتاب هاي ترانه سرايان متعهد اين خاك. از دكلمه كردن و سو استفاده ي اعتقادي از ترانه هاي ترانه سرايان نامدار و معترض، در برنامه هاي معلوم الحال صدا و سيما، و بسياري مسائل ديگر و تا همين امروز كه شايد دسيسه اي تازه در حال شكل گيري باشد. همه و همه نقشه اي ست برنامه ريزي شده براي دور كردن هنرمندان و مردم از يكديگر و سلب اعتماد ميان هنرمند و مخاطبيني كه بيش از سه دهه است كه به يكديگر اعتماد دارند و پيرو يكديگرند.

اما هنوز هم دير نيست و مي شود، و بايد كاري كرد. من و تمامي دوستداران واقعي ترانه مطمئن هستيم و به خوبي و وضوح مي دانيم كه انگ وابستگي به جمهوري اسلامي، به ايرج جنتي عطايي، شهيار قنبري، اردلان سرفراز، ابي، داريوش، گوگوش، فريد زلاند، اسفنديار منفردزاده، زويا زاكاريان و باقي دوستان، با هيچ دسيسه اي نمي چسبد. زيرا اين نازنينان در طول سه دهه، تا همين آخرين آثار منتشر شده شان، به خوبي به ما ثابت كرده اند كه تفكراتشان كوچكترين همخواني و هم مسيري اي با جمهوري اسلامي نداشته و ندارد و اگر مسائل و اتفاقاتي هم صورت گرفته كه دستمايه اي را به دست اين دولت داده است، تنها به دليل حسن نيت و عشق و حس مسئوليتي ست كه اين عزيزان نسبت به جوانان مشتاق داخل ايران داشته اند و نه هيچ چيز ديگر. ما بهتر از هر كسي مي دانيم كه اين عزيزان با چه رنج و مشقتي، خود، هنر و اعتقادهايشان را در طول اين ساليان طولاني و سخت، حفظ كردند و تا به امروز پيش آورده اند.

پس امروز ما بايد به عنوان هواداراني متعهد و با شناخت، از هنرمندان مورد علاقه امان و ترانه ي متعهد اين مملكت، بيدار باشيم و فرياد مخالفت و همدلي را با هنرمندانمان بلندتر و رساتر سر دهيم. امروز ما بايد، به فرصت طلبان و كاسه ليسان و دسيسه سازان ثابت كنيم كه به اين توانايي رسيده ايم كه ترانه امان را حفظ كنيم و بار ديگر نواي همراهي و همدلي و يگانگي را به گوش همه برسانيم. امروز وقت آن است كه هواداران و هنرمندان آزادانديش و آزاده ي كشورمان، دوباره، با هم، سرود علني و آشكار مبارزه با جمهوري اسلامي و حكومت سانسور و استبداد را سر دهيم. امروز بايد به همه ثابت كنيم كه ترانه سرايان و آهنگسازان و آوازخوانان نازنينمان، هنوز هم فريادي جز آزادي و ظلم ستيزي ندارند و انگ وابستگي و همراهي با حكومت به آنان نمي چسبد.  

ما مي توانيم، اگر بخواهيم و اگر به خود و توانايي ها و هنرمندان و ترانه ي مسئول اين مملكت، ايمان و عشق واقعي داشته باشيم. ما بايد در تمامي وبلاگ ها و وب سايت هاي هواداران، به صورت هماهنگ، فرياد مبارزه و مخالفت را سر دهيم و خود و حقيقت خود و ترانه مان را ثابت كنيم.

دوستدار شما پويان.

  
نویسنده : pooyan ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٥


يک کيلو گوجه ! گرمی چند!؟؟

يه برج ساختن هر واحدش تريبلكس  تو هر واحدش آسانسور  جكوزي سونا و....

از اونجا كه يكي از سرمايه گذاراش از اقوام دور بود يه روز رفتم ببينم چه خبره..

جاتون خالي برج نبود كه خود بهشت بود  فقط هر واحد دو سه تا حوري كم داشت كه

اونم صاحبان خونه حتما در آينده فكري به حالش مي كنن ...

پرسيدم : آقاي فلاني  متري چنده ؟

جواب : متري 7 تا 8 مليون تومن

پرسيدم : آخه كدوم خري مياد به اين قيمت خونه بخره ؟ (ببخشيد كه عين حرفمو نوشتم)

جواب : تا حالا كه هنوز 30 درصد كار باقي مونده 60 درصد واحدها فروش رفته  حالا ببين

تو اين مملكت چقدر خر وجود داره ؟

و من  مات و مبهوت ..

.................................................................................................................

همون روز حدود ساعت 7 شب از قضا رفتم ميدون خراسون ديدن يك استاد قديمي كه تو

كارگاه قاب سازيش جايي هم درست كرده براي كمك كردن به فقرا ..

يه خانوم حدود 45 ساله نشسته بود تو كارگاه   شوهرش سرطان داشت و خونه نشين  شده بود  4 تا بچه  داشت  سه تا دختر يه دونه پسر  شغل خانوم تميزكننده توالتهاي

يه شركت خصوصي  حقوق ماهيانه 100 هزار تومان خونه اجاره اي  ماهي 60 هزار تومان

دوتا  از دخترا خواستگار دارن اما دريغ از يك دست ليوان به عنوان جهيزيه  علت مراجعه به

 استاد  گرفتن يك بسته 400 گرمي گوشت براي مصرف يك ماه..

نميدونم بخندم يا گريه كنم ..ببين با يك متر اون برج مسخره ميشه چه تحولي تو اوضاع

 زندگي يه چنين خانواده هايي ايجاد كرد..

بگذريم دوستان ..اينها رو بذارين به حساب مقدمه ..حالا بريم سر اصل مطلب :

اصل مطلب؟؟؟؟؟

اصل مطلب رو گم كرده ام دوستان !

بايد از ابراهيم حامدي بنويسم  خوب چي بگم ؟ از آلبوم جديدش بگم ؟ از ريميكس كارهاي قديميش بگم ؟ از فروش حسرت پرواز بگم يا از احتمال همكاري مجددش با فريد زلاند

نميدونم يكي بدادم برسه و به من بگه از چي بايد بگم

شايد بايد از ايرج نازنين بنويسم !خوب چي بگم ؟ از درگذشت بهترين رفيق روزان و شبانش

 بگم ؟ از همكاريش با ابي بگم ؟ از تهمتهايي كه اين روزها مد شده و دائم به او ميزنن بگم؟

اصلا چطوره بياييم مثل باقي دوستان وبلاگ نويس از هفتگانه بودن هنر شهيار قنبري بگيم؟

و بين هفت  يا هشتگانه بودنش با هم جنگ كنيم ؟يا از اينكه الف ترانه نوين رو چه كسي كشف كرده به بحث و تبادل نظر بپردازيم ؟

شايد هم بهتره از خودمون بنويسيم ؟! از وفاداريمون بگم ؟ يا از رنگ عوض كردنهامون؟ از حرفاي مفت عده اي بگم يا از حرفاي حساب شده قوم ديگر ؟

يه پيشنهاد (البته جسارته ها )

براي اينكه اصل مطلب رو بفهميم بياييم  چند دقيقه به احترام حضرت سكوت  سكوت كنيم ! شايد حقيقتي رو كه ميگن هيچوقت گم نميشه رو پيدا كرديم !

خوب حالا با هم همه شنيده هامون رو  مرور ميكنيم همه اون چيزايي رو كه تا حالا شنيديمو باهاشون زندگي كرديم :

تو اين بيداد پهناور تو اين شبراهه سرتاسر

رو زمين جا ندارم آسمون سنگ شده

چندتا شكار آهو تا ته بيشه مونده

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام

سفره هاي بي ريا روي سبزه زار فرش

يه نفر مرد پير گوشه گير و فقير

دوباره طاهره ها از گرسنگي مردن

هميشه سبز مي خشكد  هميشه ساده ميبازد

با اينكه داس دلهره گردن اين دقيقه ها رو ميشمره

شهر سياه جادو به دست ما بنا شد

دلخسته ام از اينجا از آدماي دنيا

زير اين گنبد وحشي زير اين چرخ كبود

اشاره كن كه بشكفم حتي در اين يخبستگي

خانه سرخ و كوچه سرخ است و خيابان سرخ است

ميدونين هر چي بيشتر گوش ميدم ميبينم اصل مطلب رو گم نكرده بودم  .

 آره اصل مطلب يعني همون برج متري 8 مليون تومن

اصل مطلب يعني هزاران خانواده زير فقر

اصل مطلب يعني اين همه بيداد به پهناوري دنيا

اصل مطلب يعني حقيقتي كه ميخوان پنهانش كنن

اصل مطلب يعني انسانيتي كه خيلي وقته ديگه سر هيچ سفره اي پيداش نيست

اصل مطلب يعني صداقتي كه رفته بر باد

اصل مطلب يعني اين همه پرنده خسته و درمونده از همه جا

اصل مطلب يعني خيل پسر و دختر معتاد

اصل مطلب يعني اين همه انسان  حيوان شده

اصل مطلب يعني ايران به تاراج رفته

آره  اصل مطلب همين هاست  همين ترانه هايي كه روز و شب داريم بهشون گوش ميديم و بسادگي از كنارشون ميگذريم.

چقدر خوشحالم كه به اين اصل مطلبها رسيدم .اصل مطلبهايي كه مطمئنا حرف دل و دغدغه اصلي ايرج و ابي و اردلان و فريد و داريوش و زويا و....هست.

چقدر خوشحالم از اين رسيدن و چقدر ناراحت از رسيدن

چقدر سخته با اين اصل مطلب ها زندگي كردن. رستم هم كه بود كمرش ميشكست چه برسه به من وتو ..

در آخر پناه ميبرم به حضرت عشقو ميگم :

 كجايي اي چراغ عشق منو از سايه ها بردار

يا شايد بهتر باشه با هم فرياد بزنيم كه :

كجايي اي چراغ عشق  ما رو از سايه ها بردار

راستي يادم رفت بگم  موضوع اين هفته : يك كيلو گوجه  گرمي 8 مليون تومن.

سلامت باشيد

مزدا

  
نویسنده : pooyan ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥